. . . شبنم مهتاب می بارد |
|
پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. عرفان نظر آهاری نوشته شده توسط سارا تاریخ 86/05/09 و ساعت 13:51 |+|
دفتر خاطرات
پنجشنبه 19 مرداد 85 ... گفت برای تمام دقایق زندگیش برنامه ریزی کرده ... این دقیقا همون کاریه که من دوست دارم بکنم ولی تا حالا نکردم ... نمی دونم شاید بلد نیستم ، شاید هم عادت کردم که اینجوری زندگی کنم !از بچگیم آرزوهای زیادی داشتم ولی نمی دونم چرا دیگه بهشون فکر نمی کنم احساس خستگی می کنم ، می دونم که خیلی بد ولی دست خودم نیست روزی روزگاری با امید به آینده زندگی می کردم ولی الان همه چیزمو همه ی لحظه هامو سپردم به خدا ...خدا رو شکر می کنم که هنوز ماه رو دوست دارم ...هنوز نقاشا و نقاشی ها منو به وجد میارن ...هنوز آرزو دارم عاشق بشم اگه شده یه حس کوچولو شبیه عشق ولی اون گفت : دوست داشتن از عشق بهتره چون عاشق عاقل نمیشه ، فکرش کار نمی کنه ...هنوز هم آرزوی پرواز دارم هنوز هم می خوام یه زندگی ناب بسازم و می خوام تغییر کنم ... می خوام بهترین باشم ... ...دیگه به اندازه ی قبل نگران نیستم ...خودش با حرفاش آرومم کرد اونم همون چیزی رو می خواد که من می خوام ... یه زندگی با آرامش که از تمام لحظاتش استفاده کنیم که بعدها افسوس ثانیه های تلف شده ی زندگیمونو نخوریم ...هنوز هم افسوس ثانیه های تلف شده رو می خورم از 14 سالگی تا 20 سالگی فقط به یه آرزوم رسیدم و اونم این بود که رشته ی مورد علاقه امو انتخاب کردم و دیگه هیچی ... بقیه اش کشک وقتی بچه ای دوست داری زودتر بزرگ بشی نمی دونم شاید بخاطر اینه که احساس حقارت می کنی ... خیلی بهش فکر کردم ... ولی هنوز دقیقا نمی دونم چرا بچه ها دوست دارن زود بزرگ بشن ...از زیباترین دوران زندگیم همون دوران کودکیه شاید این لحظه هم زیبا باشه ، لحظه ای که فقط خودم باید تصمیم بگیرم و نباید اشتباه کنم ..یه اشتباه تمام کاخ آرزوها مو ویرون می کنه .خدایا کمکم کن 85/10/1 از خودم تعجب می کنم که این همه مدت ننوشتم ...وای خدایا ... زیباترین و مهمترین لحظات زندگیمو ننوشتم ...کاش حد اقل فراموششون نکنم کاش فراموش نکنم شبی رو که عشقم گفت بیا بریم یه جایی که غیر از من و تو و خدا هیچکس نباشه رفتیم بالا تا اونجایی که تونستیم و روشنایی بود رفتیم بالا تا جایی که تقریبا جاده تو کوه تموم می شد رفتیم لبه ی پرتگاه نشستیم و حرف زدیم ... باد می وزید ... وقتی بلند شدیم اون رفت لبه وایساد و می خندید ... منم که از ارتفاع می ترسیدم گفتم: تو رو خدا بیا کنار، تو رو خدا کاش هرگز فراموش نکنم شب هایی رو که روی نیمکت های کنار جاده می نشستیم و حرف می زدیم شبی رو که هر دو رو به ماه نشسته بودیم اون شب رویایی بهش علا قه مند شدم وتوی چشماش میدیدم که اونم بهم علاقه مند شده
نوشته شده توسط سارا تاریخ 86/04/11 و ساعت 13:28 |+|
اگر کسی را دوست داشتی لبخندی به او و اگر بیشتر دوستش میداری عشقت را به او هدیه کن و اگر تا بی انتها دوستش داری لبخند و عشقت را درشاخه گلی خلاصه کن و آن را از قلبت بچین و به او بده
نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/10/29 و ساعت 16:54 |+|
.
پنجره و قلبم را گشودم آفتاب اتاق را در خود غرق کرد، و عشق روحم را در خود غرق کرد نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/08/07 و ساعت 7:20 |+|
تنها دلبستگی من، جاری شدن به سوی وجودی ست عظیم و بی منتها همان گونه که رودهای بزرگ به سوی دریا جاری می شوند نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/05/25 و ساعت 9:35 |+|
آدم یه روز دنیا میاد یه روزی از دنیا میره اونی که عاشق نباشه تنها میاد تنها میره نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/04/24 و ساعت 12:25 |+|
!..وای دیشب چه شبی بود برای اولین بار اونو فراموش کردم همیشه به موقع می رفتم سر قرار ...ولی ایندفعه ایندفعه خودش اومد چراغ رو خاموش کرده بودم که آروم پنجره ی اتاقمو زد نورشو دیدم پنجره رو باز کردم با عشق بهش خیره شدم کامل بود لبخند زدم چند وقتی بود که لبخند رو هم فراموش کرده بودم وای انگار با نگاهش بهم می گفت: حالا دیگه منو هم فراموش می کنی؟ خیلی خجالت کشیدم ...بهش قول دادم که دیگه فراموشش نکنم می دونم نباید به کسی نشونش بدم ولی چون دوستت دارم تو هم ببینش وای نه صبر کن یه شرط داره شرطشم اینه که نباید بهش اخم کنی همیشه تو اوج تاریکی میاد سراغت
نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/03/22 و ساعت 13:34 |+|
حافظ
نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/03/09 و ساعت 3:10 |+|
مهتاب
می خوام از باغ بزرگ آسمون سبدی پر از ستاره بردارم واسه اینکه تن تو زخمی نشه رختی از مخمل ابرها بیارم دوست دارم هزار هزار ستاره ی دنباله دار شبی که عروس می شم ، تور سپید من باشه چه قشنگه که آدم خواب های خوب خوب ببینه کاشکی زندگی همیشه مثل حرف زدن باشه بیا چشم بسته به اون دنیا بریم بیا از پله ی ابر بالا بریم یه روز از جاده ی شیری افق بیا تا شهر فرشته ها بریم بیا با فرشته ها ، آدما رو نیگا کنیم برای تنهایی شون ، گریه و دلسوزی کنیم وقتی خورشید و از دروازه بیرون میکنه بیا رو مخمل شب ، خورشید و گلدوزی کنیم اگه خوابم نباشه دق می کنم اگه سرابم نباشه دق می کنم نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/02/30 و ساعت 17:9 |+|
شب هنگام ، زیباست که نور را باور داشته باشیم نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/02/22 و ساعت 10:57 |+|
زیباترین روز زندگی همیشه به یاد داشته باش که کاغذ و قلم چیزای مقدسی هستن چون خداوند روشون قسم خورده پس هیچوقت چرت و پرت باهاشون ننویس چیزای قشنگ و با ارزش بنویس حرفای نا امید کننده نه برای تو و نه برای کسی که نوشته هاتو می خونه سودی نداره . یه زمانی عادت داشتم تمام اتفاقاتی رو که در روز برام می افتاد تو دفتر خاطراتم می نوشتم همه ی چیزای خوب و بد زندگیمو یعنی فکر می کردم که اینطوریه ولی یه روز وقتی داشتم اونا رو مرور می کردم تازه فهمیدم که چقدر چرت نوشتم ، بیشتر اتقافات بد رو نوشته بودم و بعد به این نتیجه رسیدم که اتفاقات بد زندگی رو نباید نوشت . اصلا ارزش نوشتن ندارند . باید یه جایی گوشه ی ذهنت برای تجربه نگهشون داری نه اینکه مدام تکرارشون کنی و خودت و دیگران رو سرزنش کنی . . . الآن دیگه فقط دوست دارم زیباترین اتفاقات زندگیم رو بنویسم دوست دارم بنویسم از اون روزی که به یه باغ رفته بودم زیر بارون دویدم تا وسط باغ سهراب قشنگ گفته : باغ باران خورده می نوشد نور بارون با خودش نور میاره بوی بهشتو میاره همیشه زیر بارون حس پرواز بهم دست میده هر وقت که تو ذهنم دنبال زیباترین روزهای زندگیم می گردم اول این روز رو می بینم انگار که اون لحظه هنوز هستش با تمام وجودم حسش می کنم من ، باغ ، بارون و خدا زیباترین روز زندگیمو تنها نبودم . هیچوقت تنها نبودم و نخواهم بود . شاید به نظرتون روز ساده و کوچیکی بیاد ولی برای من خیلی بزرگ بود . به نظر من زیباترین روز زندگیه آدم اون روزیه که هیچوقت براش تموم نمیشه . . . بازم می نویسم :) نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/02/22 و ساعت 0:15 |+|
tavalodet mobarak Mikhastam Zibatarin Kalam Ra Be Yari Begiram Ta Samimanetarin Shadbashha Ra Taghdimat konam , Zehnam Yari Nakard , Pendashtam Ke Sade Neveshtan Chon Sade Zistan Zibast , Pas Sade Migooyam Tavalodet Mobarak Taghdim Be Behtarin o Mehraboontarin Dadashe donya *MOHSEN* نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/02/13 و ساعت 14:11 |+|
تنهایی
در زندگی من چیزی جز زندگی وجود ندارد زندگی من آمیزه ای از تنهایی دانایی و دیوانگی تنهایی همه جای خانه ی دلم را از خود پر کرده است تنهایی در دل من آسوده تر از هر جای دیگر است بنابراین هرگز از دل من بیرون نمی رود نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/01/29 و ساعت 18:14 |+|
در آغاز ما با طراوت گل های بهاری به دنیا آمدیم ساده بودیم همچون بنفشه های کنار جویبار اکنون باید هزاران بار بمیریم تا آن طراوت و سادگی نخستین را بازیابیم نوشته شده توسط سارا تاریخ 85/01/17 و ساعت 16:43 |+|
دوست واقعی کسی است که دستان تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند . نوشته شده توسط سارا تاریخ 84/12/07 و ساعت 21:42 |+|
امید نشسته ام . به در چشم دوخته ام تا تو بیایی . چه خوب است انتظار تو را کشیدن . امروز ، باد بوی خوش تو را می آورد . جز امید دیدار تو ، امیدی برایم باقی نمانده است . تا امید تو با من است ، امید زندگی نیز با من خواهد بود . بگو کی می آیی ! نوشته شده توسط سارا تاریخ 84/12/07 و ساعت 21:34 |+|
وقتی باران می بارد ، همه ی کارهایم را تعطیل می کنم و به . تماشایش می نشینم این باران است که به جای من کار می کند و می رقصد و آواز . می خواند . آنگاه نوبت کار من فرا می رسد : می گریم و می نویسم نوشته شده توسط سارا تاریخ 84/12/07 و ساعت 21:3 |+|
به استعاره خواندمت مرا شکسته ای ولی ببین دوباره خواندمت میان طعنه های درد بی شماره خواندمت تو ابر بوده ای ولی دریغ ریزش نمی که چون کویر با گلوی پاره پاره خواندمت میان بغض آتشین مجال ماندنم نبود اسیر بی زبانیم که با نظاره خواندمت نخواستم کسی بفهمد ای همیشه پرده پوش که با صدای نی لبک به استعاره خواندمت نیامدی و باز این سوال مانده بر لبم چرا تو رفته ای و من چرا دوباره خواندمت ؟! نوشته شده توسط سارا تاریخ 84/12/05 و ساعت 16:3 |+|
زماني كه قلب خود را در خدمت عشقي در نياورده باشي ، آزاد و رها هستي اما وقتي در دام عشقي افتاد ، ديگر آزاد نيست و همين اسارت براي او بهترين آزادي خواهد بود . نوشته شده توسط سارا تاریخ 84/12/02 و ساعت 17:42 |+|
لحظه ای با من باش
لحظه ای با من باش تا از آن لحظه برویم تا گل که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه ای با من باش تا که از تو نفسی تازه کنم تا از آن لحظه ی با تو سفر آغاز کنم سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال تا به دروازه ی شهر آرزوهای محال سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها از میون دشت پر خاطره ی ترانه ها لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا قصه ای به رنگ و عطر قصه های عشق عاشقای دنیا از یه لحظه تا همیشه میشه از تو پر گرفت تا اوج ابرا کوچه پس کوچه ی شهرو با خیالت پرسه زد تا مرز فردا لحظه ای با من باش
نوشته شده توسط سارا تاریخ 84/12/02 و ساعت 17:14 |+|
غم دوری ات بیابان پر دردم کرد حیای مهرت بی بال و پرم کرد سر سبزترین بهار تقدیم تو باد آواز خوش بهار تقدیم تو باد گویند که لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد نوشته شده توسط سارا تاریخ 84/12/02 و ساعت 17:10 |+|
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم نوشته شده توسط سارا تاریخ 84/12/02 و ساعت 10:24 |+|
دنیا دو روزه
دنیا دو روز مهربونم روز اول به دنیا می یایم تولده روز دوم از دنیا میریم به یه دنیای زیباتر پس بازم تولده بیا این دو روز دنیا رو شاد باشیم بیا به دنیا بخندیم به زندگی بخندیم به غم ها بخندیم لبخند بزن نازنینم دنیا فقط دو روزه
نوشته شده توسط سارا تاریخ 84/12/02 و ساعت 10:3 |+|
دعا الهی به زیبایی سادگی ! به والایی اوج افتادگی ! رهایم مکن جز به بند غمت ! اسیرم مکن جز به آزادگی ! نوشته شده توسط سارا تاریخ 84/12/02 و ساعت 0:50 |+|
|